شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

تعطیلات!

از نظر ذهنی، احساس می‌کنم پنج‌شنبه و جمعه تعطیل است. نمی‌دانم این حس دوام دارد یا نه؛ ولی تا وقتی رابطه را حفظ کنی و BBC فارسی در این دو روز 60 دقیقه پخش نکند، گمان می‌کنم همین است که هست. به هر حال، شنبه و یک‌شنبه هم که کلاً تعطیل است. این‌جوری انگار هر هفته، 4 روز تعطیلم و فقط 3 روز کاری دارم!

خوش می‌گذرد ها!

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

بلوری ها ...

سؤال: فرض کنید وسط کلاس زبان، در این سرزمین بیگانه، ناگهان معلم زبانتان به زبان شیوای انگلیسی بهتان بگوید: «راستی؛ می‌دونی به نظر من بهترین فیلمی که تا حالا تو تاریخ سینما ساخته شده یه فیلم ایرانیه؟» شما می‌گویید: «چه فیلمی؟!» و منتظرید اسم کیارستمی را بیاورد تا دق و دلیتان را خالی کنید؛ ولی غافل‌گیر می‌شوید وقتی می‌گوید: «فیلم گاو!»

به شیوه‌ی تافل، پانزده ثانیه برای آماده کردن جوابتان فرصت دارید. سپس 45 ثانیه فرصت دارید تا یکی از گزینه‌های زیر را انتخاب کنید:

الف-از معلمتان تشکر می‌کنید!

ب-می‌گویید که این روشن‌فکربازی‌ها را کنار بگذارد و به جایش فیلم‌های جواد شمقدری و فرج‌الله سلحشور را نگاه کند!

ج-می‌نشینید با هیجان از اول تا آخر فیلم گاو را برای هم‌کلاسی‌ها تعریف می‌کنید!

د-از آن‌جا که از لیلا بیشتر خوشتان می‌آید، داستان فیلم لیلا را برای هم‌کلاسی‌هایتان تعریف می‌کنید. چه فرقی می‌کند؟! مهرجویی، مهرجویی است دیگر!

پس‌نوشت 1: راستش بعد که شروع کرد حرف زدن درباره‌ی فیلم، دیدم عجب معلم زبان روشن‌فکری دارم و خبر ندارم! فقط حیف که از کیارستمی هم خوشش می‌آمد. راستی؛ من گزینه‌ی سه را انتخاب کردم.

پس‌نوشت 2: هم‌زمانی جالبی بود. همین دیروز در وبلاگی خواندم و زخمم تیر کشید: «مش‌حسن، کجایی که همه‌چیزمون افتاده وسط بلوری‌ها ...»

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

کتاب و مملکت!

با خودم حدود پنجاه کتاب آورده‌ام و چیده‌ام روزی کمد کنار تختم. آن وقت آخرین باری که یک کتاب باز کرده‌ام، همان توی هواپیما بوده‌است! به قول دوستان، مملکته داریم؟!

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

نظم ...

یک هفته گذشت.

خودمانیم؛ برایم از یک روز هم کم‌تر به نظر می‌رسد.

هر روز صبح، 9 تا 12 سر کلاس. یک ساعت نهار. بعدش هم تا 3 کلاس. سه تا پنج ورزش، دویدن و شنا. بعدش می‌آیی خانه. شام. تا آخر شب هم اینترنت و درس و سر ساعت 12 شب خواب!

می‌توانم ادعا کنم در تمام 10 سال اخیر، حداقل چند ماه اخیر، به این منظمی زندگی نکرده‌ام!

دوباره درستش می‌کنم. به زودی. این نظم مزخرف روزمره را ...

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

سام وایز ...

در نارنیا که بودیم، بیشترین لذت را زمانی می‌بردم که در بحبوحه‌ی فرار از نیروهای جادوگر سفید، برسم به خانه‌ی یک دوست. دور میز چوبی بنشینیم و فارغ از سرمای وحشتناک بیرون، اول پیراشکی گوشت داغ و تازه بخوریم و بعدش، کیک شکلاتی با خامه و تون فرنگی. مخصوصاً وقتی اصلان آن دور و برها بود، هیچ غمی نبود!

در سرزمین میانه، نه شکوه و عظمت گوندور، نه ماجراجویی‌های روهان، نه زلالی جنگل الف‌ها، جای یک ساعت قدم زدن در شایر را نمی‌گرفت. که بروی خانه‌ی دوستت و یک صبحانه‌ی داغ بخوری در حالی که بیرون باران می‌بارد و حوصله‌ی هیچ ماجرایی نداشته‌باشی. با بیلبو بگینز، ساعت‌ها در راه شهر دورف‌ها حسرت می‌کشیدم که آخر این هم جاست که آمده‌ایم؟! چه می‌شد اگر در شایر بودیم و الآن داشتیم کنار آتش عصرانه‌ی ساعت 6 را می‌خوردیم؟!

در روزی که «اسمشو نبر» ناپدید شد، در جشن مردم، بیشترین لذتم را لحظه‌ای بردم که کنار آن جنگل روستایی، رسیدم به خانه‌ی جادوگری که آن حوالی زندگی می‌کرد و از شادی این واقعه، مرا به میهمانی عصرانه دعوت کرد!

و در آن زیر زمین عجیب و غریب، هیچ جایی برایم از میهمانی چای با خرگوش و موش همیشه خواب و گربه‌ی چشایر لذت‌بخش‌تر نبود؛ فقط حیف که واقعاً چایی در کار نبود!

آن خانه، آن عصرانه، آن چای، آن باران، شایر ... بالاخره در شایر هستم. در همان خانه. با همان میز چوبی و با کیک و چای ... اما از آن‌ها که می‌شناسم اما همه رفته‌اند. فقط می‌گویند «سام وایز» وفادار همین دور و برها زندگی می‌کند. همین روزها پیدایش می‌کنم و یک عصرانه میهمانش می‌شوم تا کمی برایم از سفر بزرگشان تعریف کند ...

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

حقایق!



چند حقیقت تکان‌دهنده (!):


1-ده روز دیگر باید امتحان تافل بدهم ... اما چه‌طور می‌شود دعوت یک دوست جدید اهل لیبی را برای رفتن و قلیان کشیدن در وسط این شهر کوچک، در یک رستوران عربی رد کرد؟!


2-در حال حاضر در ساختمان بالا زندگی می‌کنم که 100 سال از ساختنش می‌گذرد و کلاس‌هایم در ساختمانی برگزار می‌شود که 350 سال قدمت دارد! خانواده‌ی محترم صاحب این ویلای 8 اتاق‌خوابه، از 20 سال پیش دانش‌آموزان و دانش‌جویان را در این شهر کوچک برای اقامت قبول می‌کنند. این‌جوری است که خانه‌ی در واقع خالی‌شان، تمام سال پر است و سر میز شام و صبحانه کلی آدم می‌آید و می‌رود. تمام تلاششان را هم می‌کنند تا همه چیز مثل یک خانواده‌ی بزرگ به نظر بیاید ... حتی در صحبت‌های سر هر وعده‌ی غذا، سر میز!



3-محض اطلاع، در 5 روزی که این‌جا هستم، خورشید را فقط 2 ساعت زیارت کرده‌ام که این عکس مال همان دو ساعت است!


4-این انگلیسی‌ها که به نظر من این‌قدر خسیسند، به اسکاتلندی‌ها می‌گویند خسیس! خدا می‌داند آن‌ها چه موجوداتی هستند!

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

قبرستان!



یکی از رؤیاهایم این بود که بتوانم برای دیدن هر ملتی و هر فرهنگی، چند ماهی میانشان زندگی کنم. گرچه در هر سفر توریستی نهایت سعیم را کرده‌ام که زوایای غیر توریستی سرزمین را بشناسم، تا حالا این کار به طور کامل ممکن نشده‌بود ... تا الآن، که وسط یک شهر کوچک کاملاً تیپیک انگلیسی، در یک خانه‌ی انگلیسی و با یک خانواده‌ی انگلیسی قرار است چند ماهی بمانم!


نگاهی به این تصویر بکنید ... هوای مه گرفته و ابری، قبرستانی با سنگ قبرهایی بی‌نام و نشان ... چه کسی می‌تواند این‌جا به جادو و روح اعتقاد نداشته‌باشد؟! این کلیسا وسط شهر است؛ ولی من اعتراف می‌کنم که شخصاً جرأت ندارم در تاریکی شب به این‌جا بیایم!


پ.ن: اگر به سرزمین‌های کفار می‌روید، هرچه را فراموش می‌کنید، آفتابه را فراموش نکنید! توصیه‌های ایمنی را جدی بگیرید!